خواهران و طلبگی

داستان؛

››  

سلام. من خوبم. شما خوبین؟ خیلی وقت بود از شما خبر نداشتم. دیروز با موبایلتون تماس گرفتم، جواب ندادین. نکنه ناراحتین از من؟! آره… ناراحتین. می‌دونم. باور کنین منظوری نداشتم. نمی‌دونستم ایشون همسر شما هستن. علم غیب نداشتم که. خب حلقه دستشون نبود. اصلا این آخو…. نه، روحانی‌ها، چرا حلقه دست نمی‌کنن؟! همه‌اش انگشتر عقیق و فیروزه…

خب تنها بودم. خیلی تنها بودم. یادتون هست که؟ بعد از فوت مادرم، خیلی افسرده بودم. اومدم پیش شما برای مشاوره. خودتون گفتین اگر ازدواج کنم، درست میشه. خنده‌ام گرفت «کو خواستگار؟!». گفتین «هست، تو این قدر ایراد نگیر.» گفتم بوده… ولی منم ایرادی نگرفتم. خانواده خودش بعد از یک سال یادشون افتاد من بابای اسم و رسم‌دار ندارم و مادرم هم مرده. این شد که مخالفت کردن.

خب منم دوستش داشتم. از بس اومده بودن و رفته بودن، بهش وابسته شده بودم. ده جلسه هم باهاش حرف زده بودم. خودش راضی بود. من هم. ولی مادرش گفت نه. اونم روی حرف مادرش حرفی نزد. خودتون که دیدین. یه بار هم آوردمش پیش شما. باهاش صحبت کردین. ولی چه فایده؟ گوش نداد. شما هم با مادرش حرف زدین، اما رضایت ندادن. بهمون گفتین بریم پیش حاج آقا فلانی، که خودشون مرکز مشاوره دارن. من چه می‌دونستم که حاج آقا فلانی همسر شماست؟!

من که اولش پیش شما اومده بودم. قصد بدی هم نداشتم که. رفتیم مشورت. حاج آقا هم هرچی صحبت کرد، اونا راضی نشدن. خب منم خسته شدم. عصبانی شدم. گفتم اصلا نمی‌خوام. دیگه ازش بدم اومده. اون هم وسط جلسه با حاج آقا گذاشت رفت.

خب حاج آقا که حلقه نداشت. خیلی هم مهربون بود. صداش هنوز تو گوشمه. کلی باهام حرف زد. قانعم کرد که نباید به خاطر این قضیه خودم رو ناراحت کنم. خدا همیشه موقعیت‌های بهتری برای آدم پیش میاره. منم دیدم راست می‌گن. بعد از یک ماه صحبت هر هفته با حاج آقا، اگر یه هفته نمی‌دیدم‌شون، حالم گرفته بود.

خب چی کار کنم؟ گفتم که تنها بودم. به خدا حاج آقا به من چیزی نگفتن‌ها! اصلا اشاره هم نکردن. حتی نگاه. ولی خب، من دست خودم نبود. خواستگارم ولم کرده بود. تنها بودم. ببخشین این رو می‌نویسم، ولی دوست‌شون داشتم دیگه… باور کنین من خودم به حاج آقا پیشنهاد دادم. ایشون اصلا برای من ارزشی قائل نبود. یعنی از نظری که شما فکر کنین براشون ارزش نداشتم. تازه، وقتی هم خودم پیشنهاد دادم، کلی خجالت کشیدن. شما که نبودین… سرشون رو انداختن پایین، گفتن «استغفرالله!» بعد همون طور سر به زیر گفتن بهتره دیگه با من صحبت نکنن. چون قرار نبوده شرایط این طور بشه و خودشون هم قبلا ازدواج کرده‌ان.

من از کجا می‌دونستم زن ایشون شمایین؟! نگفته بودین که. من هم دیگه نرفتم پیش‌شون. من رو معرفی کردن به یه خانم مشاور دیگه. خیلی عاقل بودن که دوباره من رو پیش شما نفرستادن. ولی خب… من که اندازه ایشون عقل نداشتم. دلم برای شما تنگ شده بود. این شد که دوباره اومدم پیشتون و قضیه خودم و ایشون رو براتون تعریف کردم. خودم دیدم خیلی ناراحت شدین. البته جلوی من چیزی نگفتین و خیلی به روی خودتون نیاوردین. هی به خودم گفتم شما که همیشه لبخند می‌زنین، چرا این بار اخماتون این قدر رفته توی هم؟!

خب تقصیر من چیه؟! من چی کار کنم که نمی‌دونستم دارم با هردوتون مشاوره می‌کنم؟ به خدا از شیش ماه پیش، هر روز خودم رو لعنت می‌کنم که اون روز همچین حرفی به حاج آقا زدم. راستی یادم رفت بگم. دیروز فهمیدم که آخرش هم خود حاج آقا باعث خیر شدن و مادر خواستگارم رو راضی کردن. هفته دیگه قراره عقد کنیم.

بازم ببخشین اگه ناراحت‌تون کردم. اصلا تا همین هفته پیش که فهمیدم شما خانم حاج آقا هستین، فکرش هم نمی‌کردم. همیشه مدیون راهنمایی‌هاتون هستم. مخصوصا کمک شما که به روی من نیاوردین و بازم مثل قبل هر هفته بهم مشاوره دادین. دیگه خیلی حرف زدم. شرمنده که این ایمیل این قدر طولانی شد.

عکس: شهاب الدین واجدی

یک دیدگاه در پاسخ به “تنها بودم

  1. سمیه -

    سلام
    چه خیر و خوشی تموم شد برعکس واقعیت.
    قشنگ بود.
    واقعیت جامعه مخصوصا شهر قم با پایانی خوش.

نظر شما

(لازم)