محدودهٔ جست‌وجو

داستان؛

خب چی کار کنم؟ گفتم که تنها بودم. به خدا حاج آقا به من چیزی نگفتن‌ها! اصلا اشاره هم نکردن. حتی نگاه. ولی خب، من دست خودم نبود. خواستگارم ولم کرده بود. تنها بودم. ببخشین این رو می‌نویسم، ولی دوست‌شون داشتم دیگه… باور کنین من خودم به حاج آقا پیشنهاد دادم. ایشون اصلا برای من ارزشی قائل نبود. یعنی از نظری که شما فکر کنین براشون ارزش نداشتم. تازه، وقتی هم خودم پیشنهاد دادم، کلی خجالت کشیدن. ادامه 

سرش را پایین انداخت. پلک‌هایش را با دو انگشت شست و سبابه دست راست فشرد. نفس عمیقی کشید. بوی رنگ تازه دیوارها از بینی تا مغزش خزید. سرش را که بلند کرد، نزدیک‌ترین کاشی را دید. با خط ثلث نوشته بود: «یامن له الاسماء الحسنی». سرش را کج کرد. مسیر پیچش سفید میم تا یای عبارت را گویی از یک دالان آبی فیروزه‌ای عبور داده بودند. حس تحسین تا حنجره‌اش بالا آمد. با صدایی آرام، رو به هیچ کس گفت: «فیروزه‌ای… پِرشیَن بلو… آبی ایرانی…». ادامه